مرتضى راوندى
274
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
بياورد و الصلا آواز دادند و درويشان به كار مىبردند و شيخ موافقت مىكرد و استاد امام موافقت نمىكرد و بدل انكار مىكرد كه مسجد در ميان بازار بود و پيش گشاده با خود مىگفت در شارع چيزى مىخورند ، استاد امام دست بيرون نكرد و چنان كه معهود شيخ بود هيچ اعتراض نمىكرد و روا نمىداشت . بعد از آن به روزى دو سه شيخ با استاد امام بهم و جمع متصوّفه به دعوتى رفتند و دران دعوت تكلف بسيار كرده بودند و الوان طعام ساخته ، چون سفره بنهادند مگر طعامى بود كه استاد را بدان اشتها بود و از وى دور بود و دست استاد بدان طعام نمىرسيد و شرم مىداشت كه بخواهد و عظيم ازين مشوّش مىبود و دران رنج بود ، شيخ روى به او كرد و گفت اى استاد آن وقت كت « 1 » دهند نخورى و آنوقت كت بايد ، ندهند استاد از آنچه رفته بود بدل استغفار كرد و متنبّه گشت . ( الحكاية ) شيخ ابو نصر روايت كرد از حسن مؤدب كه گفت در نشابور روزى استاد امام ابو القاسم قشيرى رحمة اللّه عليه درويشى را خرقه بركشيد و بسيار برنجانيد و از شهر بيرون كرد بهسبب آنكه مگر آن درويش را به خواجه اسماعيلك دقاق نظرى مىبود و اين اسماعيلك برادر قوم استاد امام بود ، مگر آن درويش از محبى درخواست كرده بود كه امشب مىبايد كه دعوتى سازى و قوّالان « 2 » را بخوانى و اسماعيلك را به يارى تا با ما امشب صحبت دارد و امشب بر جمال وى نعرهء چند بزنيم كه در كار او سوختهايم . « 3 » آن محب آن شب آرزوى آن درويش را به جاى آورد و سماع كردند ، ديگر روز خبر باستاد امام رسيد آن درويش را برنجانيد و خرقه بركشيد و مهجور كرد و از شهر بيرون كرد . » « 4 » و چون اين خبر به خانقاه شيخ ما آوردند درويشان رنجور شدند و هرگز در هيچ واقعه با شيخ هيچ نگفتندى و از هيچحال او را خبر ندادندى و نبايستى داد كه او خود به فراست و كرامت مىديدى و مىدانستى . پس شيخ حسن مؤدّب را آواز داد و گفت كه امشب بايد كه دعوتى نيكو سازى با همه تكلّف و برهء بسيار بريان كنى و لوزينهء بسيار به يارى و جملهء جمع شهر را بخوانى و استاد امام را بخوانى و شمعهاى بسيار در گيرانى . حسن مؤدّب گفت برفتم و آنچه شيخ فرموده بود همه راست كردم و استاد امام را خبر دادم
--> ( 1 ) . كه تو را ( 2 ) . نوازندگان و مطربان ( 3 ) . عاشق و دلباخته ( 4 ) . همان كتاب ، ص 66